°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO

اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پُرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفا کمی آغوش برایم بفرست

 

 

<<جلیل صفر بیگی>>

نوشته شده در جمعه 04 مهر 1393ساعت 14:22 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(2) |

کلماتی بفرست

که خلاصم کند از دلتنگی

که منــوّر بزند در روحم

مین خنـثا شده را

هیچ امیدی به عوض کردن این منظره نیست

کلماتی بفرست

که به اندازه خمپاره تکانم بدهد

که به موج تو دچارم بکند

که شهید تو شوم.

نوشته شده در جمعه 04 مهر 1393ساعت 14:22 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(2) |

بــوســه‌هــايــت، انــار را مــي‌تــرکــانــد!

نفــس‌هــايــت، سيــب را مــي‌رســانــد!

آغــوشــت، ابــر را مــي‌بــارانــد!

پــائيــز تــرينــي

تــو!

نوشته شده در جمعه 04 مهر 1393ساعت 14:21 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(5) |

 

 

 

سياه گيسو سياه چشمم سپيد بانو

 

لالالالا شناور شو ميون بستر خوابتبه عشق تو شكستم من طلسم اين شب جادوسپيدبانو بخواب اروم نميذارم چشات ترشهازين پس غصه هات بايد ميون نطفه پرپر شهلالالالا ميخونم زير گوشت قصه اميدكه تا اين قصه زيبا واسه تو عمق باورشهسپيدبانو اگه شب مثل ديواره ميده قلب تورو ازارهزاران پنجره رويا ميسازم روي اين ديوارلالالالا جداشو از سياهي شب تكراربه دنياي سپيدعشق به روياها قدم بگذار

نوشته شده در یکشنبه 30 شهریور 1393ساعت 17:22 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(85) |

    

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

اولین روز دبستان بازگرد  // کودکی ها ، شاد و خندان بازگرد
باز گردای خاطرات کودکی//بر سواراسب های چوبکی

 

خاطرات کودکی زیباترند//یادگاران کهن مانا ترند
درس های سال اول ساده بود //آب را بابا به سارا داده بود

 

درس پند آموزروباه وخروس//روبه مکارودزدوچاپلوس
روزمهمانی کوکب خانم است//سفره پرازبوی نان گندم است

 

کاکلی گنجشککی باهوش بود //فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوزوسرمای شدید//ریزعلی پیراهن ازتن می درید

 

تا درون نیمکت جا می شدیم//ما پرازتصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم //یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت//دوشمان ازحلقه هایش درد داشت                         دانلود فیلم با لینک مستقیم

 


گرمی دستانمان از آه بود//برگ دفترها به رنگ کاه بود

 

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ//خش خش جاروی با با روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید  // بازهم در کوچه فریادم کنید

 

همکلاسی های درد ورنج و کار//بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه ی سیگار سرد //کودکان کوچک اما مرد مرد

 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود//جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم//لا اقل یک روز کودک می شدیم


یاد آن آموزگار ساده پوش //یاد آن گچ ها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یا دت به خیر//یاد درس آب و بابایت به خیر

 

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشق ها راخط بزن

 

 

<< محمـــد علـــــــی حریری>>

نوشته شده در یکشنبه 30 شهریور 1393ساعت 13:28 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(14) |

Avazak.ir Line9 تصاویر جداکننده متن (1)

 

untitled1.jpg

ساده بگم دهاتی ام ،اهل همین نزدیكیا.... همسایه روشنی و هم خونه تاریكیا،، ساده بگم... ساده بگم بوی علف میده تنم هنوز همون دهاتیم با همه شهری شدنم باغ غریب ده من گلهای زینتی نداشت اسب نجیب ده من نعلای قیمتی نداشت اما همون چهار تا دیوار با بوی خوب كاگلش اما همون چن تا خونه با مردم ساده دلش برای من كه عكسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم برای من كه شهریم از اون هوا دل بریدم دنیاییه كه دیدندش اگرچه مثل قدیما راه درازی نداره اما می دونم كه دیگه دنیای خوب سادگی به من نیازی نداره.

 

<<محمد علی بهمنی>>

نوشته شده در شنبه 29 شهریور 1393ساعت 11:55 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(6) |

 

مرحوم واصل حاج محمد اسماعیل خان احمد دولابی، در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت می‌فرماید: 

پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم.

خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند ... 

یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.

یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم. 

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد .
هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست. 
توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.

آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود، وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد.

ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد.
زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش.
شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش. 
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن.
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید.


 Avazak.ir Line37 تصاویر جداکننده متن (3)

 

تمام راه ظهور تو با گنه بستم

 

دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم

 

كسي به فكر شما نيست

 

راست مي گويم دعا براي تو بازيست 

 

راست مي گويم اگرچه شهر براي شما چراغان است

 

براي كشتن تو نيزه هم فراوان است

 

من از سرودن شعر ظهور مي ترسم

 

دوباره بيعت و بعدش عبور مي ترسم

 

من از سياهي شب هاي تار مي گويم

 

من از خزان شدن اين بهار مي گويم

 

درون سينه ما عشق يخ زده آقا 

 

تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا

 

كسي كه با تو بماند به جانت آقا نيست 

 

براي آمدن اين جمعه هم مهيّا نيست

 

 

 

اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج

 

نوشته شده در شنبه 29 شهریور 1393ساعت 11:54 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(7) |


دریچه هایی که بسته می شوند
لحنی غریب 
تکانی سخت 
و حجمی از سکوت که فرو می ریزند 
جامی که از باور تهی می شود 
و از ابهام پر 
تازیانه های خیانت فرود می آیند 
تازیانه هایی بر قلب آرزوهایم 
درونم می سوزد 
و تپش دود پیداست 
دانه هایی از عشق کاشتم 
و خوشه هایی از غم برداشتم 

خیانت
تکرار

و رویش نفرت.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 17 شهریور 1393ساعت 17:31 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(2) |

 

 

ﻧﻪ ﺁﻧ‌ﺠﺎ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ،

ﻧﻪ ﺍین‌جا!

 

ﺍﺳﻢ ﺩﺭﺑ‌ﺪﺭﯼ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺳﻔﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ؛

ﺑﺎ ﭼﻤﺪﺍﻧﯽ

ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎ

ﺩﺭ ﺁﻭﺍﺭﮔﯽ‌ﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ!

 

ﺍﺯ ﻏﺮﺑﺘﯽ

ﺑﻪ ﻏﺮﺑﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻓﺘﻦ، ﺳﻔﺮ ﻧﯿﺴﺖ؛

ﺣﺮﮐﺖ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﺑﺎﺩ ﺍﺳﺖ

ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮ . . .

نوشته شده در دوشنبه 17 شهریور 1393ساعت 17:29 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(5) |

عاشقانه هایم مال تو

Naghmehsara (509)

 

واژه هـــایم رنـــگ بــاران دارد…

وقتـــی از تـــو مــی نویســم،قلبــــم خیـــس دلتنـــگی اســــت…

وچشمــــانم طـــوفــــانی؛

چـــه زود بــا هــم بــودنمـــان خـــاطــره شد…

وکـــاش خـــاطـــره هــامـــان بــی رنــگ نشــونـــد…

نوشته شده در دوشنبه 17 شهریور 1393ساعت 17:29 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(1) |


Power By: LoxBlog.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران